تبليغاتX
خنده های ژکوند

خنده های ژکوند

شعر مدرن

به نام خدا

سلام

دوستت دارم

و اینبار دروغ نمیگویم .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:25  توسط سودابه مرادی  | 

حرف هایی که پشت گوش انداخت

مثل یک دسته تار از موهاش

شهر لبریز مرد بود چرا

دل سپردی فقط به ترسو هاش؟

مادرم گفت: خیره سر شده ای

بسته ای عشق را به پای خودت

سنگ این مرد را به سینه نزن

که سرت را میان بازوهاش

 

رو سیاهی به من نمی ماند

صبح فردا اگر خبر کردند

آسمان را چهل کلاغ سیاه

 و زمین را اگر چه بانوهاش

بعد اسفند هم زمستان شد

روسیاهی اگر به من مانده

آنقدر می روم به من نرسد

جنگلی با تمام آهوهاش

فکرتان از سرم نمی افتد

سر به دیوارها بکوبم اگر

ها نشسته است بر دل این زن

شهرتان با تمام چاقوهاش

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 19:35  توسط سودابه مرادی  | 

اگر این ضبط صوت قدیمی سوسن را به لکنت نیندازد هنوز جوان است

 بابا ولی ...پیر شده خیلی پیر ...

این خاطرات کهنه اگر به یادآوری بیارزند که تو را به گریه نمی اندازند.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 17:11  توسط سودابه مرادی  | 

 

یادت باشه این شهر یه قصر داره با یه میزو دو تا صندلی که همیشه برای من و تو خالیه 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 19:15  توسط سودابه مرادی  | 

برف برف برف می بارید

 

آنقدر برف تا زمستان شد

 

آخرین خنده با تو می چسبید

 

آخرین بار در خیابان شد

 

هر سه انگشت ساعت دیوار

 

 عدد ـ ۰ ـ را نشان می داد

 

حرف های تو روی لب یخ زد

 

خنده های من از دهن افتاد

 

دفتر ثبت باز می خندد

 

نام یک مرد اشتباهی را

 

لاغری توی این لباس عروس

 

زندگی - عق - می آوری بالا

 

نقطه چین خط تیره میگیرد

 

جای یک اسم پنج حرفی را

 

له شدی توی سرنوشت خودت

 

روزهای سیاه برفی را

 

عصر یک روز جمعه با تردید

 

گوشی ات این شماره را پس داد

 

صفر - نه - نوزده - سه تا نقطه

 

زنی از چشم شهرتان افتاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 20:17  توسط سودابه مرادی  | 

پر می شوند سفره ها از هفت سین ها

سردرد ها و سنگ ها و این چنین ها

دنیای بی رحمی است جای بوسه هامان

پر کرده اند لحظه ها را نقطه چین ها

تا سایه هاتان گم شده در ظلمت شب

خفاش ها و جغد ها و شب نشین ها   

با دار و داس و دشنه و دندان بیایید

هفتیرها را پر کنید ای در کمین ها

هفتیرها را پر... می افتم روی دستت

هفتیرها را پر... می افتم آفرین /ها

چندیست قصه می رسد تا اخر اما

 گم میکنند خانه ی خود را همین ها .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:12  توسط سودابه مرادی  | 

مثل یک زن که در تو میخندد

مثل مردی که در تن انم جاریست

مثل یک زن زنی شبیه خودم

که پر از قصه های تکراریست

***

زن نشسته است روبروی خودش

در تنش مرگ دست و پا میزد

در تنش مرگ با سه قطره خون

رگ او را به شیشه ها می زد

*** 

زن خودش را شبیه فاحشه ها

شکل یک عاشقانه ی ناپاک

شکل هر چیز چندش آور یا

شکل هر چیز سخت و وحشتناک

***

در خودش واژه ای سه حرفی را

می کشد پای جوخه اعدام

(میم ـ را ـ د ) این سه حرف عجیب

مرد این جنازه بد نام

***

هیچ فرقی نمیکند چه کسی

طرح مردی که مانده روی زمین

طرح مردی که تکه تکه شده

مثل مردی که رفته روی مین

***

تازه یک جفت تیله آبی

میکشاند تو را به بازی که

تیله های تو را بگیرد و بعد

احمقانه ...احمقانه تر اینکه ...

***

شکل چوپان که گرگ را خورده

مثل یک سگ که طعمه میش است

مثل آدم در انتظار دروغ

طرح یک زن که خسته از خویش است.

***

طرح قتل زنی شبیه خودم

 فکر افتادن خودم از پل

 فکر مادام مرگ با چاقو

فکر هل دادن خودم از پل

***

 طرح چاقوی زخمی در جوب

رد پاهای خونی یک زن

در تنش مرگ را ورق میزد

طرح انگشت های خونی من .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 16:53  توسط سودابه مرادی  | 

مثل سربازی که هرگز بی بی دل را نبرد

رفتی و زن در زمین آنقدر ماند از غصه مرد

مثل آن گرگی به رغم هر چه خواهش های دل

منصرف شد از شکار و بره دل را نخورد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 16:15  توسط سودابه مرادی  | 

خبری نیست

 

 جز اینکه روزی هزار بار تو را نفس می کشم

 شبی یک بار تو را دلتنگ می شوم

و بی حضور شانه های مهربانت گریه می کنم

مرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 18:44  توسط سودابه مرادی  | 

مرد نا ممکن

ببخشید دچار کسالت ظهرهای تابستانم

 دلتنگ میشوم گریه می ... نمیکنم

تو را ویار میکنم نیستی جیغ می کشم و جنین کوچک شعرم را نارس به دنیا می آورم.

 

وقت صلوة ظهر اذان جیغ می کشید

یک پنجره که مرد از آن جیغ می کشید

زن رفته بود و مرد کمی خیره شد به در

چرخید دور مرد جهان . جیغ می کشید :

ـ باید تو را کجای جهان جستجو کنم ؟

 مردی نشسته مثل زنان جیغ می کشید

( فردا بیا که حال دلم دیدنی تر است )

در نیمه های شب که زمان جیغ می کشید

خود را به ارتفاع کشید و سقوط کرد

فرداش چشم خیره به آن جیغ می کشید . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 19:53  توسط سودابه مرادی  | 

( برای نیمه نا دلپذیرم )

دلتنگی هایم را هر روز با خودم به اداره می برم

(بیست و شش میلیون و دویست و شصت هزار و بیست و شش ریال)*

و یادم می رود که بیست و شش سالاست که

 مدام بر سر تنهایی هایم قر می زنم خسته می شوم و تظاهر می کنم همه چیز خوب است

لبخند میزنم

زشت می شوم.

 علیک گرگ کمین کرده گر چه من حتی

از این سلام پر از اشتیاق می ترسم

نزن به خطه قلبم دوباره شعله عشق

من از حکایت کبریت و باغ می ترسم

خدا کند نرسد دست وحشی ات چنگیز

به گیس هایم از این اتفاق می ترسم .

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 20:10  توسط سودابه مرادی  | 

به خانه باز می گردم تا شعرهایم را بردارم

 کوپن هایم را لای دفترم می گزارم

شعرهایم شیرین می شود

راه می افتم

بافکر هایی که پیش من نیست

فکر هایی که

گاهی آنقدر  پیش غذای روی گاز می مانند که می سوزند

گاهی آنقدر کنار لباس های نشسته می مانند که بو می گیرند و

گاهی یادم میرود آنها را درون یخچال بگذارم فاسد می شوند

دیروز پیش تو بود

امروز شعر شد

 با خودم  به انجمن میبرم  و می خوانم

دلپذیر شده ای با طعم قند و شکر.(  ببخشید از دهانم پرید شعر که نبود  ) 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 20:5  توسط سودابه مرادی  | 

من اغلب مثل دگمه افتاده لباس جدی گرفته نمی شوم

من مثل جفت کردن کفش مهمان

مثل روزنامه هفته پیش

مثل جمله هایی که زیرشان خط کشیده نمی شوند

جدی گرفته نمیشوم

من تقریبا مهم تر از این هستم که شما فکر می کنید

لطفا مرا کمی جدی بگیرید ...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 19:41  توسط سودابه مرادی  | 

دو چشمه قهوه ای مرد فصل پاییزو...

دو چشم قهوه ای تیره شهوت انگیزو ...

زنی که از هیجان قهوه خودش را ریخت

گذشت قهوه تلخ از حدود یک میز و ..

خیال کن که همین جا صدای زنگ دری

که ترس و دلهره و خون درون دهلیزو ...

خیال کن که همین جا میان این خانه

دو مرد خسته و زخمی که هی گل آویز و .. .

***

دوباره از سر خط : مرد رفت و زن از آن

دو چشم قهوه ای تیره کرد پرهیزو .........

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 14:4  توسط سودابه مرادی  | 

پرسید : زن های شعرت چرا خوشبخت نمی شوند؟

 

 

زنی کنار خیابان سوار شد با یک...

و زل به آینه  زد او نداشت حتی یک ... 

دلش برای خودش سوخت زشت بود ولی

کشید چادر خود را کمی عقب تا یک ...

برای چشم کسی تنگ شد دلش اما

برای خنده مردی که برده او را یک ...

زنی که طرز نگاهش قشنگ تر بوده

نشسته جای همین زن نشسته آنجا یک...

که باد کرده جنازه بروی دست زمین

همین جنازه همین زن همین که فردا یک ...

عروس ساده مردی غریبه خواهد شد

عروس ساده مردی شبیه راننده  !

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 20:3  توسط سودابه مرادی  | 

چهار روز مداوم سیاه را برداشت

میان این همه رنگ دل به خواه را برداشت

زنی کشید برای بهانه های دلش

و از بهشت به جز زن نگاه را برداشت

عصا به در زد و یک شب سلام کرد خدا

به احترام همین زن کلاه را برداشت

آهای خانم زیبا فقط کمی لبخند

برای قلب خودش عکس ماه را برداشت

خدا به زعم خودش مرد آفرید این بار

برای بی بی دل خاج شاه را برداشت

شروع شد سفر و قصه ای که میدانی

زنی که سیب قشنگ گناه را برداشت

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 19:41  توسط سودابه مرادی  | 

زنی که با خودش انگور می برد

 دل از مردان نیشابور می برد

همیشه روسری بر موج گیسوش

که دریا را درون تور می برد

میان پیرهن یک جفت خورشید

درون آستینش نور می برد

به حسن خنده های با شکوهش

نگاه از چشم های شور می برد

مسیر خنده اش سوی دل ماست

زنی که با خودش انگور می برد

******

و اما نیمه های یک شب بعد

که مردی کور را مامور می برد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 19:25  توسط سودابه مرادی  | 

درست مثل خودم ساده دل  نکندی . ها ؟

به چشم های من ساده پایبندی. ها ؟

چقدر پای مرا بسته ای به خود ای عشق!

چقدر ساده مرا پرت از بلندی ها !

کجا کجا ی جهان می کشانی ام آخر؟

مرا شبیه زنی خسته می پسندی ؟ها؟

تمام هستی من در کلاه تو گم شد

 مدام دست تو سرگرم چشم بندی ها

تو را گرفت و به جایش کبوتری بخشید

 فریب داده مرا با خروس قندی ها

تو با قطار همین عصر جمعه بر گردی

  شبیه عشق من و تست فیلم هندی ها!

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 19:16  توسط سودابه مرادی  | 

خوش امدید به میهمانی همین زن که گاه فراموش می کند بخندد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زنی که با خودش انگور می برد

دل از مردان نیشابور می برد

میان پیرهن یک جفت خورشید

درون آستینش نور می برد

همیشه روسری بر موج گیسوش

که دریا را درون تور می برد

به حسن خنده های با شکوهش

نگاه از چشم های شور می برد

و من دستی که دایم بد ورق بود

 و دست آخر پاسور می برد

مسیر خنده اش سوی دل ماست

زنی که با خودش انگور می برد

و اما نیمه های یک شب بعد

که مردی کور را مآ مور می برد .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 13:31  توسط سودابه مرادی  |