زنی که با خودش انگور می برد

دل از مردان نیشابور می برد

میان پیرهن یک جفت خورشید

درون آستینش نور می برد

همیشه روسری بر موج گیسوش

که دریا را درون تور می برد

به حسن خنده های با شکوهش

نگاه از چشم های شور می برد

و من دستی که دایم بد ورق بود

 و دست آخر پاسور می برد

مسیر خنده اش سوی دل ماست

زنی که با خودش انگور می برد

و اما نیمه های یک شب بعد

که مردی کور را مآ مور می برد .